فردا که شوم خاک

سال گذشته، امروز هم تهران بودم. برای آخرین اصلاحیه‌های پایان‌نامه آمده‌بودم. دو روزی طرح‌هام را میزدم زیر بغلم و می‌بردم دانشگاه تا استاد در موردشان نظر بدهند و هی به ایده‌ها و مکانیزم‌های غیر‌قابل اجرا برسیم. 

فردای روزی که کارهام تمام شد و برگشتم شهرمان جنگ شد. فردای روزی که برگشتم " میم" کشته شد. فردای روزی که برگشتم لب‌های او برای همیشه تنها در عکس‌هایش به ما لبخند زد. فردای روزی که برگشتم مهسا برای همیشه پدرش را از دست داد. 

هنوز هم جنگ است. یکسال گذشته و فردا برای "میم" سالگرد می‌گیریم. 

امروز را هم توی بهشت زهرا سر کردیم. به همه‌ی اموات سر زدیم. تهران حتی قبرستانش هم شلوغ است. "حوالی" آن اوایل یک شماره کار کرده بود با موضوع قبرستان. جایی نوشته بود بهشت زهرا شبیه کارخانه است. از یک طرف خط جنازه‌ها را تحویل میگیرند و از طرف دیگر کفن پیچ تحویل می‌دهند. هر وقت می‌آیم اینجا خسته و دلمرده میشوم. البته خب قبرستان است و طبیعیست. ولی من برای خانه آخرت همان قبرستان دهات خودمان را بیشتر می‌پسندم. ترجیح می‌دهم جنازه‌ام را زیر سایه‌ی درختان گلابی و گردو بگذارند زمین و لا‌ اله الا الله گویان بلندش کنند. بعد مرا را از روی پل رودخانه رد کنند، از مسیر میان باغ‌ها بگذریم و برویم بالا و برسیم به تپه بالادست ده که قبرستان آنجاست. ببرندم توی همان غسالخانه کوچک و سفید. بعد در آرامش مرا برای خانه تازه آماده کنند. گورم را هم در بالاترین قسمت قبرستان بکنند، همانجایی که انگار به آسمان نزدیک تر است. همانجایی که هر سال بهار پرستو‌ها بر فرازش  پرواز می‌کنند.